همهچی مدتییه بهطرز مشکوک و
ترسناکای، واقعی شده. نیاز به فانتزی دارم. به وقت و انرژی واسه خوندن و فکرکردن.
نیاز به یک آوانس طولانیمدت دارم و جالب اینکه دلام نمییاد بدماش به خودم و
کلن هم که در کار نیس همچو چیزی. نیاز به تنبلی و گشادی سابقام دارم. حالا میفهمم
چقدر بهم کمک میکرده تحمل کنم همهچیز رو. من این روزا وقتی خستهام به آدمای کمتقصیر
یا حتا اشیاء فحش میدم. من امروز ظهر که گرمازده شده بودم حدودن پنج دقیقه به
خورشید و تابستون و همهچی فحش دادم با دستایی که وحشیانه مشت شده بودن. من این
روزا گاهی میبینم دلام میخواد بزنم زیر همهچی برم گم شم، و این گاهییه مث
گاهیهای دیگه نیس که صرفن دلام میخواد. واقعن میبینم تو خودم توان و جرئت ِ
همچین کاری رو. هر چند یکی دو ساعت بیشتر طول نکشه اما خب. گفتم که واقعی شده همهچی.
من این روزا دلام بیشتر از هر چیزی یه ایگلو میخواد تو قطب شمال. خرس قطبی هم باید
داشته باشه اطرافاش، با یکی دو تا از اون سوراخ دایرهایها رو یخ، با اون پنگوئنها
که جوجه دارن زیر پرهاشون، نیمسانت نیمسانت راه میرن، بعد جوجههه گاهی کلهشو
درمیاره، چشاشو وامیکنه به زور، میبینه مثکه سرده هنوز، خبر خاصی هم نیس. چشاشو
میبنده، دوباره میره اون زیر.
من بدم میاد این روزا از همهچی.

گرمایی اینطور کشنده، احساسات مرا غلیظ میکند. ناخالصیهای تعدیلکننده انگار ریزریز، بخار میشوند و از روزنههای نادیدنی روی پوستام، بیرون میخزند. میانهها ذوب میشوند. نمیدانم. هرطور هست از درونام میگریزند. قطبها باقی میمانند.
بعد دیگر فقط عشق هست، یا نفرت. شادی مطنطن هست، یا اندوه ِ تحملناشدنی. سکوت هست، یا دادوبیداد.
ادراکاتام در گرمایی به این کشندگی، بیطول و بیعمق و بیعرضاند. مطلقاند. میآیند، تسخیرم میکنند، و یکباره خالیام میگذارند.
خوشام میآید از آن انسانیت محضای که توی این لحظات موج میزند. نوعی از انسانبودن است که کمتر تجربه و درک میشود. سخت است اما از آن چیزهاست که خوب به آدم میفهماند وجود دارد. هست. جسمای دارد. روحای دارد. قلمروهایی دارد که میتواند، میخواهد هنوز برایشان بجنگد. میدانید چه میگویم ؟ نه از آن وجودهایی که حس خوب یا بد دارند همراهشان. از آنهایی که صفت ندارند اصلن. فقط طعم دارند. آدم را به دل ِ طبیعت ِ آدمیزادیاش میبرند. به آن حیوانیتای، به آن گستاخیای نزدیکاش میکنند که شالودهی انسانبودن است و خوب است گاهی از نو شناخته و لمس شود.
بعد، عصرهای دمکردهی تابستان، وقتی هوا کمکم رو به خنکی پیش میرود، وقت ِ بازگشت ِ تدریجی ِ آن پسوند/میانوند/پیشوندهای گمشده است. وقتی است که میتوانم تلفیقها را دوباره درک کنم. میتوانم آدمهای فروریخته را دوباره از نو بسازم. وقت آشتی است. میتوانم موهایم را بالا ببندم، بنشینم یک گوشهی اتاقام، انگشت بزنم توی شیشهی مربای آلبالویی که مادربزرگام فرستاده (و همین امروز/فرداست که تماماش کنم) و دست خودم را ول کنم تا بعد از روز تابستانی ِ آتشمزاج و سختای که داشته، برود هر چقدر دلاش میخواهد توی آن حجم ِ بهمیزاندلخواهسردی که از موسیقی و ناخالصی و آرامش ساختهام، ول بگردد. شاید حتا گاهی بتواند فراموش کند چقدر از تابستان متنفر است.
(عنوان از هوشنگ ابتهاج - عکس از Michael Kenna)
اشک خوب است. اشک خیلی خوب است. اشک، قفسهی سینه را سبک میکند. اشک، چشمها را سنگین میکند. اشک، مژهها را میشوید. اشک، گونهها را سرخ میکند. اشک، فوت میکند توی چشمهات، باد میکنند. اشک، لوت میدهد هر کار کنی. اشک، یک لایهی پوستی ِ نازک از روی زخم برمیدارد. اشک، خیس است، تر و تازه میشوی. اشک، دردهای یکسر روحی ِ لعنتی را اندکی جسمانی میکند، لااقل میتوانی یکجاییات را بگیری، بگویی آخ. اشک، شب اگر بیاید، صبح که بیدار شوی، خودت را توی آینه ببینی، دو حالت دارد : یا بینهایت زشتای، یا بینهایت زیبا. اشک نعمت بزرگی است.
(عنوان از حسین پناهی.)
از مواردی که بسیار در
مورد فرهنگ ایرانیها حالام رو به هم میزنه، مقولههایی هستن که غالبن با عناوینای
مثل «وقار» ، «شأن» ، «آداب معاشرت» و امثالهم ازشون یاد میشه.
بدبختی اینه که معنی و دلیل این
وقار و کلمات همخانوادهش رو هم کسی دقیقن فکر نکنم بدونه، که تکلیف آدم روشن شه
! کسی دقیقن گمون نکنم بدونه چرا بلندخندیدن یا درگوشیحرفزدن تو جمع یا تو
خیابون، عیبئه. یا دقیقن چی باعث میشه یه دکتر/مهندس/استاد/... سوپرمارکت سر کوچهشون
هم که میخواد بره، حس کنه الان باید کتشلوار بپوشه و الا زشته ؟ یا چرا زودتر
داخلشدن از چارچوبی به نام ِ در، و واردنشدن به سیکل مرگآور ِ «نه، خواهش میکنم، اول شما»ها، به حساب ِ بیتربیتی
گذاشته میشه ؟ یا چرا یه آدم ِِ شصتساله اگه نارنجی بپوشه، جلفه ؟ یا چرا شأن
حضرت استاد اقتضا نمیکنه بچهش عشقاش بکشه بره نجار شه ؟ یا چرا «مرد که گریه
نمیکنه» ؟ یا چرا وقتی کسی تعریفتو میکنه، اگه بعدش جلوی همه خودتو به گه نکشی
و با خاک کف کوچه یکی نکنی، بویی از آداب اجتماعی نبردی ؟
که جلوی غریبهها، ته اسم
همدیگه «جان» اضافه میکنیم. که فکر میکنیم اگه وقتی مهمون داریم، کمتر از سه نوع
غذا سر سفره باشه، یعنی خیلی گدائیم الان ما. که اگه حالمون به هم میخوره از
کسی، باز سر ِ عید، موظفایم تلفن بزنیم بهش و دیدناش هم بریم و الا بیفرهنگایم.
مفاهیمای که اصلن معلوم نیست
ارزششون رو از چی و کجا کسب کردن، و نه تنها کارآییای ندارن بلکه باعث میشن آدمها
(و بالطبع زندگیهاشون) از اونی که هستن، به مراتب کسالتبارتر و تکراریتر بشن.
یه سری قراردادهای صدینود بهغایت مزخرف و بیهوده که در نهایت به چیزی ختم نمیشن
جز یه فرهنگ ِ عامهی پر از تملق و دورویی و دروغ و فاصلهی آدما از هم. فرهنگای
که محصول ِ بیماری به نام «تعارف» ازش بیرون میاد. یه چیزی بسیار شبیه به همین
فرهنگای که باهاش تربیت شدیم و داریم میشیم هنوزم.
توی یه همچین فضایی، کسی هم
اگه بخواد با خودش و بقیه روراست باشه و دورنگی نکنه و به قواعد دستوپاگیری که
به نظرش احمقانه و بیفایده میان عمل نکنه، بدترین لیبلها میخوره رو پیشونیاش،
سرخورده میشه، و بدتر از همه اینکه ته ِ تهاش هم خودش، توی خلوتاش، بدون اینکه
بفهمه چرا، مدام احساس گناه و کوتاهی میکنه.
میدانید ؟ هر طعمی از یک حدی که بیشتر توی کام آدمیزاد بماند، عادی میشود. دست خود آدمیزاد بدبخت هم نیست واقعن. تلخی هم به جایی میرسد گاهی، که دیگر حساش نمیکنی. فقط میدانی این چیزی که دارد سرت میآید، این حرفی که داری میشنوی، این حرکتی که داری میبینی، این لحظهای که داری میگذرانی، باید تلخ باشد. باید ناگوار باشد. باید جانات را زهرآلود کند. اما نیست، نمیکند. حالا دیگر هر لحظه، شوکرانی است که از شوکرانبودگی، نه تلخیاش را دارد، نه کشندهبودناش را. حالا دیگر فقط گامهایت را سست میکند.
پیادهرویهای طولانی و بیدلیل توی این هوای جهنم. گریههای بیامان و پر از دلیل. سکوتهای تخدیری.
و فکر میکنی دیگر خدا را نمیتوانی مقصر بدانی هیچوقت، برای هیچچیز. حالا دیگر خدا را از همان اول، تبرئه میکنی. و این هیچ نشانهی خوبی نیست، که تبرئهکردن همیشه مقصرندانستن نیست، گاهی کنارگذاشتن است.
کسی اینجا میفهمد بیستسالگی چقدر سخت است ؟
کسی اینجا میفهمد ازپاافتادن یعنی چه ؟
